بالا.پایین.چپ.راست

من اینجا هر چی دلم بخواد می گم به هیچ کسی هم هیچ ربطی نداره... البته به جز شما... نه نه شما نه... شما... آره شما

می تونـــی او را حس کنی ... او یک زن است !

 
می تونی مراقبتش رو در شکل یک خواهر احساس کنی
 


 
می تونی حرارتش رو در شکل یک دوست احساس کنی
 


 
می تونی احساساتش رو در شکل یک معشوقه حس کنی
 


 
می تونی فداکاریش رو در شکل یک همسر احساس کنی
 


 
می تونی الوهیتش رو در شکل یک مادر حس کنی
 


 
می تونی برکت وجودش رو در شکل یک مادربزرگ احساس کنی
 


 
در عین اینکه محکم و استواره
 


 
قلبش مهربونه
 


 
شیطونه
 


 
و دلچسب
 

صمیمی و همدل
 


 
و ملیح
 


 
او یک زن است
 


 
او زندگی است...
 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٤ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |


آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
 
 بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه دار
 
 برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
 
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
 
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه
 
آخرین امتحانت رو پاس کنی
 
کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی
 
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه
 
بدون دلیل بخندی
 
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه 
 
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی
 
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما میاره
 
عضو یک تیم باشی
 
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
 
دوست جدیدی پیدا کنی که وقتی اونو میبینی دلت هری بریزه پایین
 
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
 
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
 
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده
 
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
 
یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ... باز هم بخندی
 
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند  قدرشون رو بدونیم
 "" زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد"
نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٤ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

یک تاجر آمریکایى نزدیک یک روستاى مکزیکى ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهیگیرى از بغلش رد شد که توش چند تا ماهى بود! 

از مکزیکى پرسید: چقدر طول کشید که این چند تارو بگیرى؟

مکزیکى: مدت خیلى کمى !

آمریکایى: پس چرا بیشتر صبر نکردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟

مکزیکى: چون همین تعداد هم براى سیر کردن خانواده‌ام کافیه !

آمریکایى: اما بقیه وقتت رو چیکار میکنى؟

مکزیکى: تا دیروقت میخوابم! یک کم ماهیگیرى میکنم!با بچه‌هام بازى میکنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهکده مىچرخم! با دوستام شروع میکنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى !

آمریکایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم کمکت کنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بکنى! اونوقت میتونى با پولش یک قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میکنى! اونوقت یک عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى !

مکزیکى: خب! بعدش چى؟

آمریکایى: بجاى اینکه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشترىها میدى و براى خودت کار و بار درست میکنى... بعدش کارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میکنى... این دهکده کوچیک رو هم ترک میکنى و میرى مکزیکو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاس که دست به کارهاى مهمتر هم میزنى ...

مکزیکى: اما آقا! اینکار چقدر طول میکشه؟

آمریکایى: پانزده تا بیست سال !

مکزیکى: اما بعدش چى آقا؟

آمریکایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب که گیر اومد، میرى و سهام شرکتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینکار میلیونها دلار برات عایدى داره !

مکزیکى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟

آمریکایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یک دهکده ساحلى کوچیک! جایى که میتونى تا دیروقت بخوابى! یک کم ماهیگیرى کنى! با بچه هات بازى کنى !
با زنت خوش باشى! برى دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى!!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٢ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

نمایشی از ترکیدن یک حباب

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٢ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

اسم تمام قاره‌ها با همان حرفی که آغاز شده است پایان می‌یابد.

مقاوم‌ترین ماهیچه در بدن، زبان است.

کلمه «ماشین‌تحریر» (TYPEWRITER) طولانی‌ترین کلمه‌ای است که می‌توان با استفاده از حروف تنها یک ردیف کیبورد ساخت.


محال است که آرنج‌تان را بلیسید.

جلیقه ضد گلوله، ضد آتش، برف‌پاک‌کن‌های شیشه جلوی اتومبیل و چاپگرهای لیزری توسط زنان اختراع شدند.

پروانه‌ها با پاهایشان می‌چشند.

نظیر اثرانگشت، اثر زبان هر شخص نیز متفاوت است.

اکثر افراد در کمتر از 7 دقیقه خوابشان می‌برد!

56% افرادی که دست چپ هستند، تایپیستند.

غیر ممکن است که بتوانی با چشمان باز، عطسه کنی!

ما در طول زندگی‌مان، 18 کیلو پوست می‌اندازیم.

یکی از شگفتی‌های ریاضی این است‌ که وقتی عدد 111111111 را در خودش ضرب کنی، جواب خواهد شد؛ 12345678987654321

«Dreamt» تنها کلمه‌ایست که در زبان انگلیسی با mt تمام می‌شود!!

تنها لغتی که در انگلیسی با تمام اصوات، پشت سر هم ادا می‌شود «subcontinental» می‌باشد.

لئو‌ناردو داوینچی می‌توانسته با یک دستش بنویسد و با دست دیگرش نقاشی کند!

فاصله بین مچ دست تا آرنج برابر با طول کف پا است.

از دست دادن تنها 1% از آب بدن موجب تشنگی می شود.

زنان دو برابر مردان چشمک می زنند.

خورشید ۳۳۰۳۳۰ مرتبه بزرگتر از زمین است!

حرف E بیشتر از تمام حروف انگلیسی، در کلمات بکار می‌رود در حالیکه حرف Q کمترین کاربرد را دارد!

کوتاهترین جمله کامل در زبان انگلیسی I am است.

هر تکه کاغذ را نمی‌توان بیش از 9 بار تا کرد.

وقتی مگس بر روی یک میله فولادی می‌نشیند، میله فولادی به اندازه دو میلیونیم میلیمتر خم می‌شود.

عدد 2520 را می‌توان بر اعداد 1 تا 10 تقسیم نمود، بدون آن‌که خارج قسمت کسری داشته باشد.

شیشه در ظاهر جامد به نظر می‌رسد ولی در واقع مایعی است که بسیار کند حرکت می‌کند.

در هر ثانیه بیش از 5000 بیلیون بیلیون الکترون به صفحه تلویزیون برخورد می‌کند و تصویری را که شما تماشا می‌کنید، بوجود می‌آورد.

شانس شبیه بودن دو اثر انگشت، یک به 64 میلیارد است.

تنها قسمت بدن که خون ندارد، قرنیۀ چشم است
.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٢ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

 

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۸ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

http://sarcastic.persianblog.ir

پیغام گیر حافظ : رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور! تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور! بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور 

پیغام گیر سعدی: از آوای دل انگیز تو مستم نباشم خانه و شرمنده هستم به پیغام تو خواهم گفت پاسخ فلک را گر فرصتی دادی به دستم

پیغام گیر فردوسی : نمی باشم امروز اندر سرای که رسم ادب را بیارم به جای به پیغامت ای دوست گویم جواب چو فردا بر آید بلند آفتاب

پیغام گیر خیام: این چرخ فلک عمر مرا داد به باد ممنون توام که کرده ای از من یاد رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد

 پیغام گیر منوچهری : از شرم به رنگ باده باشد رویم در خانه نباشم که سلامی گویم بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت زان پیش که همچو برف گردد رویم 

پیغام گیر مولانا : بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم! شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم! برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم

 پیغام گیر بابا طاهر: تلیفون کرده ای جانم فدایت ! الهی مو به قوربون صدایت! چو از صحرا بیایم نازنینم فرستم پاسخی از دل برایت 

پیغام گیر نیما : چون صداهایی که می آید شباهنگام از جنگل از شغالی دور گر شنیدی بوق بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم در فضایی عاری از تزویر ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه پاسخی گیرد ز من از دره های یوش

 پیغام گیر شاملو : بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت سنگواره ای از دستان آدمیت آتشی و چرخی که آفرید تا کلید واژه ای از دور شنوا در آن با من سخن بگو که با همان جوابی گویم تآنگاه که توانستن سرودی است

 پیغام گیر سایه : ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان

 پیغام گیر فروغ : نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم...می آیم و آستانه پر از عشق می شود و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند ...سلامی دوباره خواهم داد

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |


http://miterekoonim.blogfa.com 

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می 
رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در 
کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از 
آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ 
یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما 
ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. 
بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را 
زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد 
بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی 
ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای 
بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها 
را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز 
کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در 
کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی 
ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: 
صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک 
توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت 
کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و 
رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا
نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱۸ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

http://www.meyah.blogfa.com

لوئیز رفدفن ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس ، و نگاهی مغموم . وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچهشان بی غذا ماندهاند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بیاعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را میآورم .»
جان گفت نسیه نمیدهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : «ببین این خانم چه میخواهد خرید این خانم با من .»
خواربار فروش گفت: لازم نیست خودم میدهم لیست خریدت کو ؟
لوئیز گفت : اینجاست.
- « لیستات را بگذار روی ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر . » !!
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت.
خواربارفروش باورش نمیشد.
مشتری از سر رضایت خندید.
مغازهدار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفهها برابر شدند.
در این وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است.
کاغذ لیست خرید نبود ، دعای زن بود که نوشته بود :
< ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورده کن>

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱٥ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

 

.

ندا از آسمان رسید : ای مومن یک آرزویت را بگو برآورده کنیم .

 مومن گفت : عرض اقیانوس آرام را جاده بکشید .

ندا آمد کاری بس دشوار است ... آرزوی دیگری کن .

گفت :پس قدرت شناخت زنها را به من بده !

ندا رسید : جاده ای که میخواستی دو بانده باشد یا چهار بانده؟

.

 

http://tooor.persianblog.ir/post/16/%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%ae%d8%aa_%d8%b2%d9%86%d9%87%d8%a7

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱۱ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

 

از اینجا

http://hshakeri.persianblog.ir

حتی خیال اینگونه ژست گرفتن را هم فراموش کرده است

ساده از کنار جوانیش می گذرد

باز می گردد تا در انتظار یک لحظه تمام بودنش را فراموش کند

در کوله بار پیر مرد چیزی بود.. شبیه چیزی دیگر

 و چوبدستی که تمام جوانیش را می کشید..

 

بعد نوشت:

 یازده سالگی تنها این عیب را داشت که دیگر نمی شد 10 ساله بود و دهسالگان هرگز این را نفهمیدند

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٩ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

با تشکر از خانوم معلم

http://ashianeyeparasto.persianblog.ir/

 

ONE. Give people more than they expect and do it cheerfully

١.به مردم بیش از آنکه انتظار دارند ببخش و این کار رو با روی گشاده انجام بده.

TWO. Marry a man/woman you love to talk to. As you get older, their conversational skills will be as important as any other

٢.با کسی ازدواج کن که از صحبت کردن باهاش لذت می بری. وقتی که سنت بره بالا , مهارت در صحبت کردن خیلی اهمیت پیدا می کنه.

THREE. Don’t believe all you hear, spend all you have or sleep all you want

٣.هر چیزی که می شنوی رو باور نکن , هر چقدر که دوست داری بخواب و هر چقدر می خوای ولخرجی کن.

FOUR. When you say, ‘I love you,’ mean it

۴.وقتی که میگی “دوست دارم” , اون رو از ته دل بگو

FIVE. When you say, ‘I’m sorry,’ look the person in the eye

۵.وقتی که به کسی میگی “معذرت می خوام” , در چشمهاش نگاه کن.

SIX. Be engaged at least six months before you get married

۶.قبل از ازدواج حداقل 6 ماه نامزدی رو تجربه کن.

SEVEN. Believe in love at first sight

٧.به عشق در یک نگاه ایمان داشته باش.

EIGHT. Never laugh at anyone’s dreams. People who don’t have dreams don’t have much

٨.هیچ وقت به رویاهای هیچ کس نخند. کسانی که رویاهای زیادی ندارند , دارایی های زیادی هم ندارند.

NINE. Love deeply and passionately. You might get hurt but it’s the only way to live life completely

٩.به روابط عشقیت عمق و شدت بیشتری بده. ممکنه که اینجوری آسیب بیشتری ببینی اما روش کامل زندگی کردن همینه.

TEN.. In disagreements, fight fairly. No name calling

١٠.در مشاجرات و درگیری ها جوانمردانه مبارزه کن.

ELEVEN. Don’t judge people by their relatives

١١.مردم رو از روی روابطشون قضاوت نکن.

TWELVE. Talk slowly but think quickly

١٢.آروم صحبت کن اما سریع فکر کن.

THIRTEEN! .. When someone asks you a question you don’t want to answer, smile and ask, ‘Why do you want to know?”

١٣.وقتی کسی از تو سوالی می پرسه که نمیخوای بهش جواب بدی , لبخند بزن و بپرس “چرا میخوای بدونی؟

FOURTEEN. Remember that great love and great achievements involve great risk

١۴.یادت باشه که عشق ها و اهداف بزرگ , ریسک های بزرگ هم دارند.

FIFTEEN. Say ‘bless you’ when you hear someone sneeze

١۵.وقتی کسی عطسه میکنه , بگو “عافیت باشه

SIXTEEN. When you lose, don’t lose the lesson

١۶.وقتی که می بازی , درس و تجربه رو از دست نده.

SEVENTEEN. Remember the three R’s: Respect for self; Respect for others; and Responsibility for all your actions

١٧.سه (الف) رو به یاد داشته باش: 1- احترام به خودت 2- احترام به دیگران 3- احساس مسوولیت در قبال تمام اعمال و رفتارت

EIGHTEEN. Don’t let a little dispute injure a great friendship

١٨.اجازه نده که یه مساله ی کوچک به یه دوستی بزرگ آسیب بزنه.

NINETEEN. When you realize you’ve made a mistake, take immediate steps to correct it

١٩.وقتی فهمیدی که اشتباه کرده ای , سریعا برای تصحیح اشتباهت اقدام کن.

TWENTY. Smile when picking up the phone. The caller will hear it in your voice

٢٠.وقتی که داری به تلفن جواب میدی لبخند بزن. کسی که باهاش حرف میزنی این رو از صدات می فهمه.

TWENTY- ONE. Spend some time alone

٢١.قسمتی از وقتت رو به تنهایی به خودت اختصاص بده.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢۱ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

در نسخه‌ی ماه نوامبر مجله‌یVOGUE PARIS  تعدادی عکس‌های جالب انتشار

 یافته‌اند، که بوسیله‌ی آرایش و نورپردازی‌ِ یک مدل دختر 20 ساله،

50،40،30،20،10 و بالاخره 60 ساله به نظر می‌رسد.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٩ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

 http://sarcastic.persianblog.ir

اول :روش جوادی یه بار یه جایی که توی دید طرف باشه و بتونه با دو تا شلیک خودشو بهت برسونه یهو غش می کنی و ولو می شی کف زمین.پس از چند دقیقه حزیون گفتن راجع به اینکه پسر پسر اصغر قصاب اومده خواستگاریت اما تو نمی خواهی به اون شوهر کنی/ مثلا به ضرب آب قند به هوش می آیی و وقتی چشمت به طرف می افته یهو بغضت می ترکه و د گریه... وقتی خوب گریه هاتو کردی و پاشدی که بری طرف کلی اصرار میکنه که برسونتت.اما از اون اصرار و از تو انکار.خلاصه راه می افتی که بری اما یجوری راه می ری که مطمئن بشی طرف می تونه تا خونتون تعقیبت کنه... تا اینجا تو کار خودتو کردی اما از اینجا به بعدش دیگه با اوس کریمه!

  دوم : روش یاهو مسنجری این روش اخیرا کاربرد زیادی پیدا کرده و عمدتا هم به خاطر اینه که لازم نیست مستقیم توی چشمای طرف نگاه کنی و این برای آماتورها هم کمک خیلی بزرگیه.از ایکونهای گوگولی مگولی هم می تونی برای رسوندن مفهوم استفاده کنی.اما بدیشم اینه که بعضی وقتها توی چت یه سو تفاهم هایی پیش می آد که خر بیار و باقالی بار کن!!

 نکته:

این روش فقط وقتی کاربرد داره که مطلب بطور صریح ادا بشه اما به علت اینکه هیچ موجود اناثی اصولا این کاره نیست پس بهتره که اصلا قیدشو زد!

  سوم : روش بچه خر خونی همون داستان جزوه و این که خودت واردی.
نکته:متاسفانه از اونجایی که مجموع دو متغیر زیبایی و خر خونی در مورد دختر جماعت همیشه یه مقدار ثابته بنابراین بهتر که روی این روش خیلی حساب نکنی!

 چهارم :روش خرکی جلوی یکی از این لندکروز سیاهها بوسش می کنی که بدونه بخاطر بد بخت کردنش همه کار می کنی.

   پنجم :روش مذهبی خفن چند شب جمعه جلوی در خونتون رو جارو می کنی و آجیل مشکل گشا پخش می کنی . تو ی این مدت خیرات می کنی که اگه حاجتت روا شد هر شب تو سقا خونه آس مم تقی یه شمع روشن کنی ...ایشالا که حاجتتو میگیری. 

   ششم :روش از ما بهتران
لازم نیست کاری بکنی. فقط انتخاب کن!

  هفتم :روش بچه مثبت طرف رو به یه کافی شاپ دعوت می کنی و اونجا خیلی معقول و منطقی مساله رو بهش می گی.اونم احتمالا یه فرصتی می خواد که فکر کنه و بعدشم ایشالا که بعله رو می گه.

نکته:

تا حالا چیزی خنده دار تر از این شنیده بودی؟

  هشتم : روش عرفانی میری لب چشمه که آب بیاری می بینی از قضا اونم انجاست.یه جوری که انگار حواست نیست پات می خوره به کوزه طرف و کوزه خورد و خاکشیر می شه.بعد لپات گل می اندازه و با عجله کوزتو پر می کنی و میری. اینجاست که طرف با خودش فکر می کنه:
اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
خلاصه خیالت تخت باشه که کارت درسته!
نکته:
این روش در طی تاریخ امتحانشو بخوبی پس داده و بنا براین بسیاری از کارشناسان و صاحبنظران معتقدن که بحران امروز ازدواج در اثر لوله کشی شدن آب بوجود اومد

 نهم : روش لوس گری یه دفعه یه سوسک می بینی و بنا میذاری به جیغ! آ ی جیغ نکش کی بکش.طرف هم که وضع و اینطور می بینه به هر قیمتی شده سوسک و به دیار باقی می فرسته. حالا تو همچین تحویلش می گیری که انگار شیر شکار کرده! و بعدشم مثلا از ترس سوسک یه مدتی خودتو بهش می چسبونی و ازش جدا نمی شی! اگه کارا تا اینجا خوب پیش بره ما بقیش تضمین شدست.  

دهم : روش غیرتی یه بار با چشم گریون و تن لرزون طوری که طرف بشنفه برای دوستت درد دل می کنی که چطوری وقتی داشتی می اومدی یه پسره ی چشم نا پاک تو رو دید زده و بهت متلک پرونده. بعدشم هقی می زنی زیر گریه. اینجاست که دیگه رگ غیرت طرف باد می کنه و حساب یارو با کرام الکاتبینه!

نکته:

اگه کار به خون و خونریزی نکشه می تونی روی موفقییت حساب کنی. اما اوصولا زندگی با این آدم توصیه نمی شه


نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٩ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

-اسم هر جک و جونوری رو روی شما نمیگذارند از  قبیل آهو ،غزال ، پروانه ، شاپرک و موارد دیگر که اینجا جاش نیست!

۲-در عروسی میتونید لباسی رو که بارها به تن کردید رو دوباره بپوشید!

۳-میتونید هر صد سال یه بار هم موهاتون رو شونه نکنید و بعد بگید مد روزه!

۴-از ترس اینکه کسی سن شما رو بفهمه شناسنامتون رو قایم نمیکنید!

۵-مطمئنا استهلاک فک شما به مراتب کمتر است!

۶- مدل لباس دختر شمسی خانم چشمهاتون رو داخل دهانتون سرنگون نمیکنه!

۷-در موقع استرس هیچوقت ناخنهای خود را نمیجوید!

۸-هفته ای دو بار شکست عشقی نمیخورید!

۹-لازم نیست از ۱۸ سالگی موهای سرتون رو رنگ کنید چون موهای جوگندمی خیلی هم به شما میاد!

۱۰- فقط شما میتونید برید استادیوم!

۱۱- خودتون پنچری ماشینتونو میگیرید!

۱۲-لازم نیست با قرار دادن انواع جکهای هیدرولیک و غیر هیدرولیک در پاشنه کفش قدتون رو افزایش بدید!

۱۳- میتونید تمام روز بادوستانتون برید کوه و وقتی برمیگردید خونه برای خانمتون تعریف کنید که چه روز پرکاری داشتید!

۱۴- موقع خواستگاری به هیچ وجه نگران بر هم خوردن تعادل سینی چای نیستید!

۱۵- از دیدن کله پاچه دچار تشنج نمیشید!

۱۶- هیچ کس از اینکه دست پخت افتضاحی دارید به شما ایراد نمیگیره!

۱۷- فقط شمایید که لذت تماشا کردن فوتبال یوونتوس- بارسلونا را با گزارش عادل فردوسی پور درک میکنید!

۱۸- فقط شمایید که میتونید لذت تکچرخ زدن با cg رو تجربه کنید!

۱۹- میتونید با خط ریشتون بیش از ۱۲۰۰۰ اثر هنری خلق کنید!

۲۰- به طلا و جواهرات دیگران در حالی که دارید از حسادت منفجر میشید نگاه نمیکنید!

۲۱- تو عروسی ها لازم نیست چند تن زنجیر از خودتون آویزون کنید که تازه دیگران ازتون بپرسند بدلییییییه؟

۲۲- سر سفره عقد لازم نیست برید گل بچینید و گلاب بیارید و نون بگیرید و اینا…

۲۳- در حالی که خواهرتون باید بمونه خونه و آشپزی یاد بگیره شما میرید بیرون و گل کوچیک بازی میکنید!

۲۴- لازم نیست آدرس تمام مزون ها، پاساژها ،بوتیک ها و مراکز لاغری شهرتون رو حفظ باشید!

۲۵- اگه تو خیابون تویوتا کمری جلوی پاتون نگه نداشت به راحتی سوار یه پیکان میشید!

 

۲۶- لازم نیست همیشه جای جورابهای همسرتون رو حفظ باشید!

۲۷- فقط شما میتونید سه ساعت تمام برنامه نود رو با دوستاتون تفسیر کنید!

۲۸- لازم نیست روزی چهار بار مثل آمپول ب کمپلکس سریالهای بی سر و ته وطنی رو تماشا کنید!

۲۹- لازم نیست سالی یه بار زاویه دماغتون رو نسبت به افق تغییر بدید!

۳۰- میتونید حتی تا محل کارتون رو هم با دوچرخه طی کنید و کسی اونجوری به شما نگاه نکنه!

۳۱- میتونید راحت رو صندلی های جلوی اتوبوس بشینید و در عقب دود نخورید(البته این اتوبوس های brtاین قضیه رو خرابش کرد)!

۳۲- میتونید با شلوارک و رکابی راحت تا سر کوچه برید!

۳۳- خیالتون راحته که هرگز یک خواهر شوهر (و ایضا جاری) که مدام رو اعصابتون رزم آیش برقرار کنه ندارید!

۳۴- لباسهاتون ظرف ۴۸ ساعت دلتون رو نمیزنه!

۳۵- در زیر گرمای نابود کننده تابستون خیلی راحت با یه آستین کوتاه میایید بیرون!

۳۶- نیازی ندارید هر روز که از خواب پا میشید تا ساعت ۶ بعدازظهر رو جلوی آیینه با خودتون ور برید!

۳۷- نیازی نیست سه چهارم عمرتون رو توی کلاسهای آشپزی ،خیاطی، گلدوزی، آموزش فال شیرموز و تقویت اعتماد به نفس در ۳/۰ ثانیه بگذرانید!

۳۸- نیازی نیست داخل کیفتون به تعداد رنگهای یک lcd لنز چشم داشته باشید(رنگهای lcd معمولا بالای ۱۶ میلیون میباشد)!

۳۹- اگه به انواع فنون حرکات موزون آشنا نبودید هیچ اشکالی نداره!

۴۰- فقط شما میفهمید که یک ۲۰۶ اسپرت خفن چقدر زیباست!

۴۱- بدون اینکه کسی بهتون چیزی بگه میتونید ساعتها پلی استیشن بازی کنید!

۴۲- با دیدن سوسک و موش و امثالهم اجدادتون از گور در نمیایند و جلوتون رژه نمیروند!

۴۳- فرق cd رو با بشقاب میوه خوری متوجه میشید!

۴۴- با یک سرماخوردگی سه ماه در ccu بیمارستان بستری نخواهید شد!

۴۵- میتونید یه جوک بامزه تعریف کنید بدون اینکه خودتون قبل از همه دو ساعت تمام بهش بخندید!

۴۶- روی در هیچ مغازه ای ننوشته اند که از پذیرفتن آقایانی که شئونات اسلامی را رعایت نکنند معذوریم(بس که محجوب هستند آخه)!

۴۷- داشتن ریش پروفسوری از ویژگی های بسیار ممتاز است که مخصوص شما آقایان میباشد!

۴۸- فقط شما میتونید کت و شلوار بپوشید و کروات بزنید و کلی خوشتیپ بشید!

۴۹- بیش از ۶۰ درصد رشته های مهندسی رو شما به خودتون اختصاص دادید(دیگه از این با کلاس تر؟)!

۵۰- و در نهایت اینکه میتونید تو خیابون از هر کس که دلتون خواست بپرسید ساعت چنده  (این یکی دیگه ته ویژگی بود)

 

 

                http://sarcastic.persianblog.ir (اینو ایشون نوشته . احتمالا هم خانومه که این قدر دلش پره)

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٩ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

 

http://bia2axs.persianblog.ir/post/100/

 

تا حالا فکر کردین چرا دخترا فقط از چهرشون عکس میگیرن ؟
اگر میخواین بفهمین،‌ این عکس رو ببیدید...

 

 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

.

 

.

 

.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٩ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

فکر میکنین پسرا و دخترا از عابر بانک چطوری پول میگیرن؟

پسرها:
۱- با ماشین میرن به بانک، پارک میکنن، میرن دم دستگاه عابر بانک.
۲-
کارت رو داخل دستگاه میذارن.
۳-
کد رمز رو میزنن، مبلغ درخواستی رو وارد میکنن.
۴-
پول و کارت رو میگیرن و میرن.

دخترها:

۱- با ماشین میرن دم بانک.
۲-
در آینه آرایششون رو چک میکنن.
۳-
به خودشون عطر میزنن.
۴-
احتمالاً موهاشون رو هم چک میکنن.
۵-
در پارک کردن ماشین مشکل پیدا میکنن.
۶-
در پارک کردن ماشین خیلی مشکل پیدا میکنن.
۷-
بلاخره ماشین رو پارک میکنن.
۸-
توی کیفشون دنبال کارتشون میگردن.
۹
- کارت رو داخل دستگاه میذارن، کارت توسط ماشین پذیرفته نمیشه.
۱۰-
کارت تلفن رو میندازن توی کیفشون.
۱۱-
دنبال کارت عابربانکشون میگردن.
۱۲-
کارت رو وارد دستگاه میکنن.
۱۳-
توی کیفشون دنبال تیکه کاغذی که کد رمز رو روش یاداشت کردن میگردن.
۱۴-
کد رمز رو وارد میکنن.
۱۵- ۲
دقیقه قسمت راهنمای دستگاه رو میخونن.
۱۶-
کنسل میکنن.
۱۷-
دوباره کد رمز رو میزنن.
۱۸-
کنسل میکنن.
۱۹-
دوست پسرشون رو صدا میزنن که کد صحیح رو براشون وارد کنه.
۲۰-
مبلغ درخواستی رو میزنن.
۲۱-
دستگاه ارور (خطا) میده.
۲۲-
مبلغ بیشتری رو درخواست میکنن.
۲۳-
دستگاه ارور (خطا) میده.
۲۴-
بیشترین مبلغ ممکن در خواست میکنن.
۲۵-
انگشتاشون رو برای شانس رو هم میذارن.
۲۶-
پول رو میگیرن.
۲۷-
برمیگردن به ماشین.
۲۸-
آرایششون رو توی آینه عقب چک میکنن.
۲۹-
توی کیفشون دنبال سویچ ماشین میگردن.
۳۰-
استارت میزنن.
۳۱-
پنجاه متر میرن جلو.
۳۲-
ماشین رو نگه میدارن.
۳۳-
دوباره برمیگردن جلوی بانک.
۳۴-
از ماشین پیاده میشن.
۳۵-
کارتشون رو از دستگاه عابر بانک بر میدارن. (حواس نمی‌ذار برای آدم)
۳۶-
سوار ماشین میشن.
۳۷-
کارت رو پرت میکنن روی صندلی کنار راننده.
۳۸-
آرایششون رو توی آینه چک میکنن.
۳۹-
احتمالاً یه نگاهی هم به موهاشون میندازن.
۴۰-
مندازن توی خیابون اشتباه.
۴۱-
برمیگردن.
۴۲-
میندازن توی خیابون درست.
۴۳-
پنج کیلومتر میرن جلو.
۴۴- ترمز دستی رو آزاد میکنن. (میگم چرا انقدر یواش میره)

فکر میکنین پسرا و دخترا چه جوری نیمرو درست میکنن؟

دخترها:
1- توی ماهیتابه روغن میریزن
2- اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن میکنن
3- تخم مرغها رو میشکنن و همراه نمک توی ماهیتابه میریزن
4- چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان میکنن

پسرها:
1- توی کابینتهای بالایی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگردن
2- توی کابینتهای پایینی دنبال ماهیتابه میگردن و بلاخره پیداش میکنن
3- ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن
4- توی ماهیتابه روغن میریزن
5- توی یخچال دنبال تخم مرغ میگردن
6- یه دونه تخم مرغ پیدا میکنن
7- چند تا فحش میدن
8- دنبال کبریت میگردن
9- با فندک اجاق گاز رو روشن میکنن و بوی سرکه همراه دود آشپزخونه رو بر میداره
10- ماهیتابه رو میشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی میداد!)
11- ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن واقعی میریزن
12- تخم مرغی که از روی کابینت سر خورده و کف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاک میکنن
13- چند تا فحش میدن و لباس میپوشن
14- میرن سراغ بقالی سر کوچه و 20 تا تخم مرغ میخرن و برمیگردن
15- تلویزیون رو روشن میکنن و صداش رو بلند میکنن
16- روغن سوخته رو میریزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهیتابه میریزن
17- تخم مرغها رو میشکنن و توی ماهیتابه میریزن
18- دنبال نمکدون میگردن
19- نمکدون خالی رو پیدا میکنن و چند تا فحش میدن
20- دنبال کیسهء نمک میگردن و بلاخره پیداش میکنن
21- نمکدون رو پر از نمک میکنن
22- صدای گزارشگر فوتبال رو میشنون و میدون جلوی تلویزیون
23- نمکدون رو روی میز میذارن و محو تماشای فوتبال میشن
24- بوی سوختگی رو استشمام میکنن و میدون توی آشپزخونه
25- چند تا فحش میدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل میریزن
26- توی ماهیتابه روغن و تخم مرغ میریزن
27- با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم میزنن
28- صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال میشنون و میدون جلوی تلویزیون
29- سریع برمیگردن توی آشپزخونه
30- تخم مرغهایی که با ذرات تفلون کنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل میریزن
31- ماهیتابه رو میندازن توی سینک
32- دنبال ظرفهای مسی میگردن
33- قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن و تخم مرغ میریزن
34- چند دقیقه به تخم مرغها زل میزنن
35- یاد نمک میفتن و میرن نمکدون رو از کنار تلویزیون برمیدارن
36- چند ثانیه فوتبال تماشا میکنن
37- یاد غذا میفتن و میدون توی آشپزخونه
38- روی باقیماندهء تخم مرغی که کف آشپزخونه پهن شده بود لیز میخورن
39- چند تا فحش میدن و بلند میشن
40- نمکدون شکسته رو توی سطل میندازن
41- قابلمه رو برمیدارن و بلافاصله ولش میکنن
42- چند تا فحش میدن و انگشتهاشون که سوخته رو زیر آب میگیرن
43- با یه پارچهء تنظیف قابلمه رو برمیدارن
44- پارچه رو که توسط شعله آتیش گرفته زیر پاشون خاموش میکنن
45- نیمروی آماده رو جلوی تلویزیون میخورن و چند تا فحش میدن .

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱۸ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

درود خدا بر تو اى پیامبر و بر دخترت که به دیدار توشتافته و در کنار تو در زیر خاک خفته است،  دردانه ای که خداوند به سرعت او را به وصال تو رسانید و به خواست او پیش از همه به تو ملحق شد.

اى رسول خدا! در غم فاطمه کوه صبرم به لرزه در امده  و و عنان خود از کف داده ام. در غم از دست دادن تو به پیروی از ایین بزرگت صبر نمودم و پیکر آسمانیت را با دست خود در دل خاک نهادم . {و اکنون در غم زهرایم باید کمر غم به پشته ی صبر تکیه دهم} آری  ما از خدا ییم و به سوى خدا باز مى‏گردیم .

اکنون امانت پس داده شد و آنچه در گرو بودگرفته شد و زهرا از دست من رفت .از این پس آسمانم تیره و تار  و زمین و زمان در دیده‏ام تلخ و نارواست .زین پس اندوهم بی پایان است  و شب تاریک هجران مرا امید سحری نیست وقلبم از غم فراقش تهی نمی شود تا آن زمان که خداونگار مرا در کنار شما منزل دهد.

 [مرگ زهرا] ضربتی بود که دل را خسته و غصه را پیوسته گردانید، چه زود جمع ما به پریشانی کشیده شد . 

 درد و شکایتم را با خدا بازگو مى‏کنم و هم اینک دخترت به تو خبر خواهد داد که امتت دست ‏به دست هم دادند تا حقش را غصب کنند و به او ظلم نمایند و دیگر لازم نیست از او بپرسى که چه شد زیرا حال نزار و رنجورش، خود بهترین گواه است و چه بسا غم و اندوهى که در درون سینه‏اش بود و نتوانست آن را بازگو کند، همین بس که دادار به داد او خود رسیدگی کند  و بین او و مردم داورى کند که او بهترین داوران است .

با تو وداع می کنم نه از روی ملالت و کسالت . اگر می‏ورم ملول [و خسته جان] نیستم و اگر می‏مانم به وعده خدا بد گمان نیستم، به خاطر وعده ‏ای که خداوند به شکیبایان داده است . در انتظار پاداش می‏مانم که شکیبایی نیکوتر است. اگر بیم چیرگی ستمکاران نبود برای همیشه در کنار قبرت می ‏ماندم و در این مصیبت ‏بزرگ چون فرزند مرده جوی اشک از دیدگانم می‏راندم .

خدا گواه است که دخترت پنهانی به خاک می‏رود و در حالی که هنوز روزی چند از مرگ تو نگذشته، و نام تو از زبان‏ها نرفته، حق او برده می‏شود و از میراث او منع می‏شود .

ای رسول خدا! شکایت را به سوی خدا می‏برم و دل را به یاد تو خوش می‏دارم، که درود خدا بر تو باد و سلام و رضوان خدا بر فاطمه.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٧ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

http://tayyebsharifi.persianblog.ir/

مال من نیست از اینجا کش رفتم

 

در جزیره ای زیبا تمام حواس آدمیان، زندگی می کردند: ثروت، شادی، غم، غرور، عشق و ...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:" آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست.
غرور گفت: "نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بیایم."
غم با صدای حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: "بیا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید: " آن پیرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: "زیرا تنها زمان است که قادر به درک عظمت عشق است."
 

گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار کند، بر آنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق می‌وزند، زمان را هیچگاه آغاز و پایانی نیست چرا که تنها زمان است که می تواند معنای واقعی عشق را متجلی سازد.
 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٥ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

http://tayyebsharifi.persianblog.ir/

مال من نیست از اینجا کش رفتم

 

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک.
همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن .. یک .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها مخفی شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می شوم اما به ته دریا رفت، طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ... و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج ... نود و شش. هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست کشید عشق از پشت بوته بیرون آمد درحالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود! دیوانگی گفت من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کمکم کنی می توانی راهنمای من شوی.
و اینگونه است که از آنروز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...

 

عشق یعنی مستی و دیـــوانگی
عشق یعنی ز خــــود بیــگـــانگی

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٥ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

 

                                                   http://aftabnews.ir/vdcdxj0j.yt05n6a22y.htm                        

غلامعلی حدادعادل، که در برنامه تلویزیونی «پیمانه» درباره راه‌های اصلاح الگوی مصرف در کشور حاضر شده بود، به بیان دیدگاه‌های خود در این زمینه پرداخت.


به گزارش خبرنگار اجتماعی آفتاب، حدادعادل، در بخشی از این برنامه، به نقش کوچک کردن حبه قند، در اصلاح الگوی مصرف در کشور اشاره کرد و گفت: «من دقت کردم و دیدم که این قندهای حبه، در ژاپن، یک‌چهارم قندهای حبه ما است. اندازه نخود است. یادم افتاد که چه‌قدر ماها اصراف می‌کنیم و ناراحتیم. یک وقت‌هایی که چای ما کم است قند هم در دهان ما آب شده است حالا یک دانه قند درشت بر می‌داریم، می‌خواهیم بشکنیمش، که کار درستی نیست، ممکن است دندان ما هم از بین برود، می‌خواهیم همه‌اش را بخوریم، قند زیاد است! چایی برای این قند کم است، قند برای این چایی زیاد است! خب اگر این قند حبه‌ای ما ریزتر باشد، آن موقعی که بیشتر از یکی نیاز داریم، بیشتر مصرف می‌کنیم؛ آن موقع هم که چای ما کم است، یکی‌اش را مصرف می‌کنیم».

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٤ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

 امید کردستانی، نایب‌رئیس ارشد بخش فروش و عملکرد جهانی در شرکت اینترنتی گوگل است.
در حالی که یاهو ایران را از لیست کشورهای موجود در این سایت حذف کرده است اما گوگل به لطف مدیر ایرانی خود همچنان زبان فارسی را به رسمیت می شناسد.

امید کردستانی

اطلاعات جالب از امید کردستانی موفق ترین مدیر گوگل    

امید کردستانی،در بهار سال ۱۹۹۹ از کمپانی NetScape به پرسنل ۱۱ نفره کارمندان گوگل پیوست و مدیر ارشد بازاریابی و توسعه بین المللی گوگل شد. امید که در حال حاضر معاون ارشد رئیس گوگل است در زمینه ارایه خدمات جهانی خرید و فروش کالا، سود فراوانی را نصیب بخش خصوصی این سایت اینترنتی کرده است. هفته نام تایم در سال ۲۰۰۴ از قول لورا لاک ، نویسنده این مجله نوشت : تلاش های مهندس کردستانی ، بزرگترین سایت جستجوگر دنیا را به داغ ترین بازار تبلیغاتی شبکه ای تبدیل کرده که فقط در ظرف ۱۸ ماه توانسته است از بیش از ۱۰۰ هزار آگهی کننده تبلیغاتی سبقت بگیرد. طبق محاسبات تحلیل گران، مالیات بر درآمد حاصل از این آگهی های تبلیغاتی ، یک میلیارد دلار سود مالی نصیب گوگل خواهد کرد. گفتنی است امید کردستانی فوق لیسانس MBA (مدیریت اجرایی تجاری) دارد و از مغزهای ارشد گوگل به شمار می آید.  

یک آغاز برای امید کردستانی در زندگی
کردستانی که حالا ۴۳ ساله است همیشه از خودنمایی در رسانه ها خودداری کرده و در پس پرده امپراطوری گوگل بوده: در سن ۱۴ سالگی ، چند سال پس از فوت پدرش بخاطر سرطان، از
ایران به شهر سن خوزه در ایالت کالیفرنیای امریکا مهاجرت کرد و مهندسی برق را از دانشگاه دولتی سن خوزه، و فوق لیسانس مدیریت بازرگانی را از دانشگاه استانفورد امریکا، جاییکه که بنیانگذاران گوگل و یاهو درس می خواندند، گرفت. خووقتی به گوگل آمد دوازدهمین کارمند گوگل شد. صاحبکار سابقش در NetScape ، آقای مایک هومر، می گوید که کار و اموزش سخت در NetScape به موفقیت کردستانی در گوگل کمک بسیار کرد. وقتی در NetScape بود توانست تنها در عرض ۱۸ ماه فروش فصلی (سه ماهه) این کمپانی را از ۲۰ میلیون به ۵۵ میلیون دلار برساند.دش همیشه می‌گوید که خوش‌بینی و امیدواری به آینده ، که از خصلت های مهاجرین است، نقش موثری در موفقیت شغلی اش داشته است.  

دوازدهمین کارمند گوگل
وقتی به گوگل آمد دوازدهمین کارمند گوگل شد. صاحبکار سابقش در
NetScape ، آقای مایک هومر، می گوید که کار و اموزش سخت در NetScape به موفقیت کردستانی در گوگل کمک بسیار کرد. وقتی در NetScape بود توانست تنها در عرض ۱۸ ماه فروش فصلی (سه ماهه) این کمپانی را از ۲۰ میلیون به ۵۵ میلیون دلار برساند. 

استخدام کردستانی درگوگل
مصاحبه شغلی کردستانی در گوگل برای تصدی شغل مدیر فروش و توسعه، حول یک میز پینگ پنگ در یک اتاق کنفرانس و توسط سرگی برین (یکی از دو بنیانگزار گوگل) انجام شد: ابتدا سرگی سوالاتی از امید کرد و سپس با اعتراف به عجز و ناتوانی در انجام مصاحبه با یک آدم پروفشنال (یعنی امید ) ، تمامی پرسنل ۱۱ نفره اش را که همگی مهندس بودند به میز فراخواند و خلاصه آنها تا پنج ساعت امید را سوال باران کردند ،و در پایان، امید همگی را به صرف شام در رستورانی برد و در انجا بود که استخدام شد.

کردستانی شیک پوش و عجیب غریب

کردستانی را در گوگل بخاطر طرز لباس پوشیدن رسمی و در آغوش گرفتن همکاران و رئیس‌هایش می شناسند. او نیمی از ساعات کارش را در مسافرت و بیرون است یکبار هم که با خانم شریل سندبرگ (معاون فروش و خدمات آنلاین گوگل) در آلمان بودند و شریل در صندلی جلو در خواب بود وقتی چشمانش را باز کرد امید را پشت فرمان با گوشی موبایل بر گوش و لپ تاپ بر زانو و در حال رانندگی با ۱۵۰ کیلومتر در ساعت دید. امید به آرامی به شریل گفت دارم تلفن مهمی را جواب میدم


 دیپلماسی امید کردستانی
کردستانی را در گوگل بعنوان یک دیپلمات هم می شناسند: در فضای استرس آلود و شتابنده چنین شرکتی تقریبا هر روزه در اتاق مدیران ارشد جر و بحث های شدیدی در می گیرد و امید همیشه میانجی و قاضی است. برای امثال گوگل، وجود چنین خصلت هایی در یک کارمند ، در لحظات بحرانی بسیار ارزشمند و حساس است. شعار همیشگی کردستانی: ایجاد رابطه، اعت
مادسازی، انجام وعده و قول ها ، و نهایتا پولدارتر کردن سهامداران و شرکا است .

 نگرش امید
وقتی هم کردستانی می خواهد کسی را استخدام /یا با او همکاری کند یک نوع
airport test از او می گیرد: منظورش اینه که اگر من و این شخص در یک فرودگاه مجبور به توقف چند ساعته بشیم من دوست دارم که هم از این چند ساعت عمرم لذت ببرم و هم یک صحبتهای روشنفکرانه و خوبی با هم داشته باشیم . از خودم می پرسم که آیا این آدم دارای یک چنین خصوصیاتی هست یا نه؟

 تئوری های امید کردستانی
کردستانی حتی وقتی که یک خانه ۱۶ هزار فوت مربعی در منطقه
atherton به قیمت تقریبا ۱۸ میلیون دلار خرید، هم، بر ارزش زمین‌های آن منطقه تاثیر گذاشت و نرخ ها بالا رفت . او تئوری حراج - auction theory - و تمرکز بر نیازهای مشخص هر صاحب آگهی را - از مثلا یک لوله کش ساده تا بزرگترین اگهی دهندگان بین المللی- به گوگل تزریق کرده و اگر خیلی ها سرگی برین و لری پیج را بنیانگذاران گوگل بدانند باید امید کردستانی را بنیانگذار مالی-بیزینسی business founder گوگل بدانیم . بعنوان دوازدهمین کارمند گوگل شروع بکار کرد و فروش آن را از تقریبا صفر به سه میلیارد دلار رساند.

 موفقیت امیدکردستانی در گوگل
کردستانی در اولین نگاه به گوگل فهمید که ترافیک زیاد این سایت مهمترین دارایی آن است . از این ترافیک استفاده کرد و آگهی های تکی و کوچکی که یکی یکی با کردیت کارتهای کوچک به گوگل پرداخت می شدند را به میلیونها دلار رساند طوریکه امروزه ۹۹ درصد درآمد گوگل از همین آگهی ها است . بتدریج همکاران سابقش در NetScape را هم به همکاری در گوگل طلبید. با صاحبان آگهی های NetScape هم تماس گرفت و به آنها گفت بیایید یک آگهی ۳-۵ هزار دلاری کوچک در گوگل بزارید و امتحان کنید ببینید خوشتون میاد یا نه … ضرری هم نداره … آنها هم پذیرفتند و بتدریج با نتایج بسیار خوبی که از کلیکهای میلیونی کاربران گوگل گرفتند اکثرا مشتری پروپاقرص گوگل شدند . 
کردستانی امروزه، در دنیای میلیارد دلاری رقابت تبلیغات تلویزیونی، نه تنها با صاحبان کوچک آگهی ، بلکه با انواع آژانس‌های بازاریابی/تبلیغاتی که برای مشتریان خود حسابی چانه می‌زنند هم قرارداد می نویسد. در باره نخستین ملاقاتش با لری و سرگی، می‌گوید که احساس کردم که این دو آدم اعتماد به نفس، عزم و اراده و ایده های بلندپروازانه بسیاری دارند و حتی اگر بجای اینترنت، می خواستند مثلا بیزینس لحاف فروشی هم باز کنند باز هم موفق می شدند . اینگونه بود که به تیم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٠ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |


Design By : Night Skin